1. وقتی یک کتاب رو شروع میکنی به خوندن، اگه بتونی از صفحهی 30 عبور کنی، دیگه میتونی همش رو تا آخر بری. اگه نویسنده زبردست باشه، میدونه چه جوری بنویسه که تا این سربالایی اول کتاب رو پشت سر بگذاری.
2. وقتی کتاب رو از نیمه رد میکنی، وقتی که قطر قسمت باقیمونده کمتر از قسمت خوندهشده میشه، وقتی این کتاب بازه و از پایینش قطر این دوتا رو مقایسه میکنی، یه حس خارق العاده تو وجودت ایجاد میشه که نه میتونم تعریفش کنم و نه میدونم چرا ایجاد میشه، فقط باید خودت حسش کنی.
3. به 10 تا 5 صفحهی آخر کتاب که میرسی، معمولاً اونقدر شوق تمام کردن و رسیدن به آخر داستان زیاد میشه، که این صفحات بدون تأمل روی حرفی که میخوان بزنند، رد میکنیم. یه نویسنده چیرهدست، تا قبل از رسیدن به این قسمت، حرفی رو که میخواد بزنه، میزنه و بدون اینکه خواننده متوجه بشه، داستانش رو تموم میکنه. و انتهای کتاب رو هم میذاره برای سیراب کردن حس جذابیتخواه خواننده.
4. به ندرت رمان ایرانی که کمتر از 40 سال عمر داشتهباشه میخونم. چندتایی خوندم، اکثرشون یا آبکیاند، یا اسیر پیشداوری هستند یا اینکه نویسنده باور خودش رو باور صحیح و صد در صد منطبق با باور اجتماع دونسته و شروع کرده به نوشتن، واسه همین اکثرشون نچسبند و وقت هدر دِه.
5. نزدیک به انتهای رمانی هستم نوشته خانم «مینو کریمزاده» به نام «گوجهفرنگیهای سبز». شاید اگر انتشاراتش «طرح نو» نبود، هیچ وقت نمیخریدمش. اما از اونجا که میدونم طرح نو هر کتابی رو منتشر نمیکنه، این کتاب رو خریدم. بر خلاف سایر رمانهای ایرانی، هستهی داستان قدرتمنده و خوب پرداخته شده و با اینکه حرف خیلی خاصی برای گفتن نداره، اما ارزش خوندن رو داره. حداقل از اون دست رمانها نیست که باید هزارتا دلیل واسه خودت بتراشی تا راضی بشی که نصفه نیمه رهاش نکنی.
پینوشت یکم: به خاطر پست قبلی احساس گناه میکنم. کاش این همه ایهام به کار نمیبردم. من شیطون نیستم که کسی رو گول بزنم.
پینوشت یکم- دوم: میخوام شفافسازی کنم، اما بذار به موقعش، وقتی دست از پا خطا کرد، الآن مزهاش میپره. (چقدر بدجنسم من)
پینوشت دوم: مامانم دیروز میخواست قرمهسبزی درست کنه، اما فهمید به جای گوشت خورشتی، گوشت آبگوشتی از فریزر درآورده تا یخش باز بشه، واسه همین آبگوشت درست کرد. چقدر بدبختم من!
پینوشت سوم: ولش کن، اینی که میخواستم بگم حیفه پینوشت بشه، باشه به عنوان یه پست مینویسمش.
سعید جان چت شده ؟
هان؟
آخه
خیلی خوبه که نهار داری خب
من که چند وقتیه وارد رمان بازار شدم ُ داخلی خارجی اینوری اونوری هیچیم نشده.
بحث نهار نیست! بحث قرمه سبزیه
بعله، در جریان هستم.
اين نظر در تاريخ سه شنبه, 6 مرداد 1388 و در ساعت 00:47 توسط SaidPink ويرايش شد.
یعنی تا کتاب خون نباشی این چند تا مورد رو نمیتونی با عمق وجودت درک کنی
این سه تا اولی همش خودم بودم فک کنم! یادمه کتاب شوهر آهو خانم نوشته محمد افغانی رو که خوندم سه چهارصفحه ی آخرش پاره شده بود از بس این کتاب قدیمی بود ولی نکته ی کتاب تا اون قسمت درک شده بود دیگه
رمان های ایرانی هم خوبن سخت نگیرخوب موقعی گفتی اسم کتاب رو هفته ی دیگه که رفتم کتاب درسی بخرم حتما اینم میخرم! لا اقل عنوانش که جذابه
میگم فک کنم همه رو گول زدیا، بستگی به قضیه داره تا ببخشمت
آخی دلت نخوادا ولی ما امشب بعد از چند وقت قرمه سبزی داریم، خب آبگوشتم بد نیستا ولی اینکه دلت رو صابون بزنی به هوای قرمه سبزی و بعد آبگوشت بخوری دیگه اون مزه رو نداره خب
یعنی اصلا فک نکن که پی نوشت هات کلی ایهام داره و مردم رو میزاره سر کارا! اصلا از این فکرا نکن شما راحت باش من تا آخرش خوندم، بد نیست، قشنگه.
آبگوشت به جای قرمه سبزی خیلی هم بده! حرص منو درنیار
صبر داشتهباش، به موقعش همه چی روشن میشه
اين نظر در تاريخ سه شنبه, 6 مرداد 1388 و در ساعت 00:44 توسط SaidPink ويرايش شد.
شاخ شدی زود زود آپ می کنی
آخیییییی خیلی ستم بود ولی نه در حد بدبختی
منتظر افشاگری ها و شفاف سازیهات هستیم تابستونه دیگه
در حد فاجعه بود
باید صبر کنی تا دست از پا خطا کنه
اين نظر در تاريخ سه شنبه, 6 مرداد 1388 و در ساعت 00:38 توسط SaidPink ويرايش شد.
هان؟
آخه
خیلی خوبه که نهار داری خب
من که چند وقتیه وارد رمان بازار شدم ُ داخلی خارجی اینوری اونوری
هیچیم نشده.
بحث نهار نیست! بحث قرمه سبزیه
بعله، در جریان هستم.
اين نظر در تاريخ سه شنبه, 6 مرداد 1388 و در ساعت 00:47 توسط SaidPink ويرايش شد.