| X Close | ||
پیشنوشت: قانون از شاه قدرتمندتر است و مردم از قانون. (جرج بوکنان)
سلام.
بهش میگم: «از دستت خسته شدم، خسته! از ناز و ادات. از اینکه یهو بیخبر میذاری میری و معلوم نیست کی برمیگردی. خیلی دوستت دارم، حتی بیشتر از روزهای اول آشناییمون، اما باور کن دیگه خسته شدم، بسکه از پیات دویدم، از اینکه احساس مسئولیت نمیکنی. واسه همینه میخوام بترکم، علیرغم اینکه از اینجور ترکیدن اصلاً خوشم نمیاد. این دیگه آخرین اخطاره، جدیه جدی هم هست. اگه فقط یکبار، فقط یکبار دیگه اذیتم کنی یا بیخبر بذاری بری، اون وقت من هم میترکم، میترکم چون بالاخره یکی باید درست و حسابی جلوت دربیاد.»
همین جور ساکت زل زده تو چشمای من، مثله همیشه، بدون اینکه حرفام رو جدی گرفته باشه. میدونم که به همین زودی دوباره دست از پا خطا میکنه و من به ناچار میترکم. و اون وقت اون میمونه و حسرت و دو سال و اندی خاطره مشترک!

یه مشکل دیگه هم اینه که خودش شوخی شوخی شروع شد. تا حالا چندبار بهش گفتم، اما اینبار جدی جدیام.
اين نظر در تاريخ شنبه, 3 مرداد 1388 و در ساعت 14:03 توسط SaidPink ويرايش شد.