| X Close | ||
سلام. عجیبهها، یه ماه از سال گذشته و خوشبختانه هنوز هوا خیلی گرم نشده، اینجا سه چهار روز پیش - وسط بیابون خدا - واسه دو سه دقیقه برف بارید و کلی ذوقمرگمان کرد، حالا بماند که تا وقتی که از کلاس برگشتیم و رسیدیم اتاق و لباس گرم پوشیدیم، رو ویبره بودیم.![]()
قدیمیها میگن «کار را که کرد؟ آنکه تمام کرد» و خوب حالا میبینیم که ذوبآهن داره کار رو تمام میکنه.
البته قهرمان نشدن استقلال اصلاً دردناک نیست، ولی اینکه تا یه پرسپولیسی میبیندت، نیشش تا بناگوش باز میشه آدمو میسوزونه.![]()
مسئولان دانشگاه سمنان، طی یک اقدام عاقلانه و جسورانه که منجر به خوردن مشت محکمی به دهان ایادی استکبار جهانی من جمله آمریکا و انگلیس و اسراییل و کشور دوست و برادر، روسیه شد، استفاده از لبتاپ را در سایت خوابگاه، ممنوع کردند
و از آنجاییکه دانشگاه مذکور پیش از بروز فناوریهایی همچون شبکه LAN و سیستم Wireless اختراع شده
، هرگونه دسترسی به اینترنت از خوابگاه ناممکن گشته، پس منو به خاطر عدم حضور به موقع در وبلاگهاتون در روزهای پنجشنبه و جمعه، به بزرگی خودتون ببخشید.![]()
امکان «سخن بهار» هم یه مدته که از کار افتاده، اگه درست نشه فکر کنم مجبور بشم برش دارم.
دنبال سیستم جایگزین میگردم. سراغ ندارید؟![]()
خوب! پر چونگی بسه، بریم سراغ پست این هفته با عنوان «رویا» (این رویا، دقیقاً به معنی رویاست، و ربطی به اسم کسی نداره
این توضیح صرفاً جهت سوءاستفاده های یک شخص خاص درج شده و هیچ ارزش دیگری ندارد
).
اولین روز شروع کلاسها، استادمون خودش رو معرفی کرد و ما رو ترغیب کرد تا چیزهایی رو بدونیم که پیش از این نمیدونستیم. هنگامی که دستی به آرامی شانهام رو لمس کرد، پشت سرم رو نگاه کردمو پیرزنی کوچک و چروکیده رو دیدم که با لبخندی که تمام وجودش رو روشن کردهبود، به من نگاه میکرد.
اون گفت: «سلام خوشتیپ. اسم من رزه. هشتاد سالمه. میتونم بغلت کنم؟» لبخند زدم و با رغبت گفتم: «البته که میتونی!» و او منو محکم در آغوش کشید.
پرسیدم: «چرا با این سن سال نوجوونی اومدی دانشگاه؟» اونم به شوخی جواب داد: «من اینجام تا یه مرد پولدار رو پیدا کنم، باهاش ازدواج کنم، دوتا بچه بیارم و سپس بازنشسته بشم و سفر کنم.» من گفتم: «چی میگی؟!!! شوخی میکنی!» کنجکاو شدهبودم که چه چیزی ممکنه اونو تحریک کردهباشه تا تو این سن، دست به چنین کاری بزنه. اون ادامه داد: «من همیشه در رویاهام میدیدم که تحصیلات دانشگاهی دارم و الآن به اون رسیدم.»
بعد از کلاس با هم به سمت بنای اتحادیهی دانشجویی قدم زدیم و یه شکلات شیری خوردیم. ما فوراً باهم دوست شدیم. به مدت سه ماه، هر روز با هم کلاس رو ترک میکردیم و یکریز باهم صحبت میکردیم. اون تجربیات و داناییهاشو با من تقسیم میکرد و من همیشه با گوش دادن به این «ماشین زمان» هیپتونیزم میشدم.
در طی این سالها، رز نماد پردیس دانشگاه بود و به آسانی هرجایی که میخواست دوست پیدا میکرد. او عاشق پوشیدن لباسهای مهمانی و شادی کردن بود و با این کار توجه دیگر دانشجویان رو به خودش جلب میکرد. او اینجوری زنده ماندهبود.
در پایان ترم، ما از رز دعوت کردیم تا در مهمانی پایان ترم برامون صحبت کنه. من هیچ وقت فراموش نمیکنم که او به ما چه درسی داد. رز وارد شد و در جایگاه ایستاد. همین که آمد سخنرانی از پیش آمادهشدهاش رو شروع بکنه، سه تا از پنجتا ورقش از دستش افتاد زمین. دستپاچه و کمی گیج بود. آمد پشت میکروفون و به سادگی گفت: «متأسفم، من خیلی عصبی شدم. چهل روزه که آبجو رو ترک کردم و این ویسکی من رو میکشه! چون ممکنه فرصت سخنرانی دیگهای پیش نیاد، بذارید فقط چیزهایی رو که میدونم بهتون بگم.»
ما خندیدیم و اون صداش رو صاف کرد و شروع کرد: «ما بازیکردن رو متوقف نمیکنیم چون پیر شدیم، ما پیر میشیم چون بازیکردن رو متوقف میکنیم. فقط چند راز برای جوان ماندن وجود داره: شاد باشید و به دنبال کسب موفقیت بروید. بخندید و هر روز خوشی رو در زندگیتون بیابید. رویا و آرزو داشته باشید. وقتیکه رویاهاتون رو گم بکنید، مردید. ما افراد زیادی رو داریم که در اطرافمون هستند و ریشسفیدند بیآنکه اینو بدونند.»
«یه تفاوت بزرگ بین بزرگ شدن و بالغ شدنه. اگه شما 19 ساله باشید و یکسال کامل بدون اینکه فعالیت سازندهای انجام بدید، در تختتون دراز بکشید، 20ساله خواهید شد. اگر منِ 87 ساله هم برای یکسال بدون انجام هیچکاری در بستر بمونم، 88 ساله میشم. هرکسی میتونه بزرگتر و پیرتر بشه. این کار هیچ نیازی به توانایی یا استعداد نداره. هدف بالغ شدن با یافتن فرصتها در عوض عمره.»
«افسوس نخورید. پیری معمولاً افسوسی برای چیزهایی که انجام دادیم نداره، بلکه افسوس به خاطر آن چیزهایی است که انجام ندادیم. فقط افرادی که از مردن میترسند، این افسوس را خواهند خورد.»
او سخنرانیشو، شجاعانه، با خواندن ترانهای پایان داد. او همهی ما رو ترغیب کرد تا بر روی ترانهها مطالعه کنیم و در زندگی روزمرهمون با اونها زندگی کنیم. در پایان دورهی تحصیل، رز مدرک تحصیلی رو که سالها پیش رویاشو شروع کرده بود، گرفت. یک هفته بعد از مراسم فارغ التحصیلی، رز با آرامش در خواب، درگذشت.
به یاد داشته باشید: بزرگ شدن اجباری است، این بالغ شدنه که اختیاریه...![]()
اول اولی!
اين نظر در تاريخ يكشنبه, 30 فروردين 1388 و در ساعت 10:31 توسط SaidPink ويرايش شد.