نارکند

جایی برای دوست بودن


عيدانه ۱۳ - نوروز هم تمام شد!
 


عيدم تموم شد. امروز آخرين بهاريه رو هم واستون مي نويسم. تو اين سيزده روز فقط خواستم بتونم يه ده دقيقه اي شما رو پاي بساط شعر بنشونم و سعي کردم اشعاري بنويسم که فضاي شادي داشته باشه و همش از بهار و اميد و نشاط باشه. نمي دونم چند بار تونستم تو اين مدت لبخند رو به لباتون مهمون کنم يا اينکه اميدوارتر از قبلتون بکنم، ولي باز هم مي گم: «زندگي زيباست اي زيبا پسند...»
 


بهاريه (13)
 
نو بهارست در آن کوش که خوشدل باشي.............. که بسي گل بدمد باز و تو در گل باشي
من نگويم که کنون با که نشين و چه بنوش............. که تو خود داني اگر زيرک و عاقل باشي
چنگ در پرده همين مي دهدت پند، ولي................... وعظت آنگاه کند سود که قابل باشي
در چمن هر ورقي دفتر حالي دگرست..................... حيف باشد که ز کار همه غافل باشي
نقد عمرت ببرد غصه ي دنيا به گزاف.................... گر شب و روز درين قصه ي مشکل باشي
گرچه راهيست پر از بيم ز ما تا بر دوست..................... رفتن آسان بود ار واقف منزل باشي
حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد............................ صيد آن شاهد مطبوع شمايل باشي
لسان الغيب، خواجه حافظ شيرازي
 


لطيفه ي بهاري (13)
 
دهقاني در اصفهان، به در خانه ي خواجه بهاالدين صاحب ديوان رفت. با خادم سرا گفت: «با خواجه بگوي که خدا بيرون نشسته است و با تو کار دارد.» خادم رفت و عين مطلب را با خواجه گفت. خواجه به احضار او فرمان داد. چون درآمد پرسيد:
- آيا تو خدايي؟
- آري.
- چگونه؟!!!
- من پيش از اين دهخدا، خانه خدا، باغ خدا و کدخدا بودم؛ نايبان و عاملان تو، ده و باغ و خانه ام را به ظلم از من گرفتد و حال از من تنها خدا مانده است و بس!
 
*عيد امسال هم گذشت. از خدا بخواهيم که پدر، مادر، پدربزرگها و مادر بزرگها، عمه ها و عموها، دايي ها و خاله ها، برادرها و خواهرها، ساير اقوام و دوستان و آشنايان رو عمر با عزت، طولاني و سلامت بده تا سالهاي سال در کنارمون باشن و بتونيم زير سايه ي همديگه به خوبي و خوشي زندگي کنيم.
خدايا، نعمت همدلي و در کنار هم بودن رو هيچ وقت از ما نگير.
آمين.
 
خيلی دوستون دارم...به امید دیدار.

?سعید | 1386/1/13 | پیوند | 6 نظر | ارسال نظر | موضوع: ويژه لاگ ها

عيدانه ۱۲
 


اي بابا، اين که ديگه ناراحتي نداره، فداي سرت عزيز دل من، واسه چه چيزها غصه مي خوري؟ رفت که رفت، انشالله سال ديگه، همه باهم صحيح و سلامت، پاي سفره هفت سين سال ديگه، تا بوده همين بوده ديگه. امسال ميره، عيد سال ديگه مياد، اصلاً قشنگيش به همينه. پاشو پاشو اشک هات رو پاک کن. يه لبخند بزن، بخند ديگه... آفرين! اين شد.
 


بهاريه (12)
 
نوروز علم بر زد و گل در چمن آمد........................... خورشيد سفر کرده ي من در وطن آمد
مرغي که زهجران گلي داشت ملالي............................. در باغ به نظّاره ي سرو چمن آمد
يعقوب جوان شد ز صبا، من شدم آتش............................. آن بوي دگر بود کزان پيرهن آمد
همراه صبا، بوي مسيحا نفسي بود........................... زان بوي دل مرده ي من با سخن آمد
ار عشق دمي زندگي آرد دو جهان غم.......................... آفت نه همان بود که بر کوهکن آمد
آشفته جنان نيستم از غم که بدانم.................... کز شاخ چه گل سر زد و چون نسترن آمد
خاموش نشد از سخن عشق فغاني........................ هر چند که سنگ ستمش بر دهن آمد
بابا فغاني شيرازي
 


لطيفه ي بهاري (12)
 
يکي را از بزرگان بادي مخالف در شکم پيچيدن گرفت و طاقت ضبط آن نداشت و بي اختيار از و صادر شد. گفت: اي دوستان، مرا در آنچه کردم اختياري نبود و بزهي بر من ننوشتند و راحتي به وجود من رسيد. شما هم به کرم معذور داريد.
شکم زندان بادست اي خـردمند                                       ندارد هيچ عاقـــــــــــــــــــل باد در بند
چون باد اندر شکم پيچد فرو هل                                       که باد اندر شکـــــــــــم بارست بر دل
حريف ترشـــــــــــــروي ناسازگار                                       چو خواهد شدن، دست پيشش مدار
 
اينجوري نگاه نکنين!از گلستان سعدي نقل کردمش!تا فردا...

?سعید | 1386/1/12 | پیوند | 2 نظر | ارسال نظر | موضوع: ويژه لاگ ها

عيدانه ۱۱
 


سلام به همه آقاي پسرهاي گل و دختر خانم هاي قند عسل. از خدا مي خوام اگه مسافرتيد، هرجا که هستيد خدا خودش يار و نگهدارتون باشه، اگه هم امسال خونه موندين، هيچ وقتِ هيچ وقت حوصله تون سر نره و کلي حال کنيد، اگر هم که مهمون داريد، از صميم قلب آرزو مي کنم هميشه جمعتون جمع باشه و دلتون خوش.
 


بهاريه (11)
 
باد بهار مي وزد از روي مرغزار........................................ جان تازه من کند نفس باد نوبهار
چون بوي عنبرست به دم، خاک بوستان.................... چون آب صندلست به رنگ، آب جويبار
گر آسمان نفتادست بر زمين................................ چون آسمان، زمين، ز چه گشت مرغزار
زينسان که ابر مي رود اندر هواي گل........................... دانم که دُر ز ديده کند بر سرش نثار
باد بهار بين که چو فراش چست خاست................. بردشت و کوه شد به گه صبح پي سپار
افکنده فرش دشت ز ديباي هفت رنگ....................... واندر کشيده اطلس خارا به کوهسار
لاله به زير قطره شبنم چو ساغريست................................... از لعل آبدار پر از درّ شاهوار
چون گل شکفت اهل خرد را رسد که زود................... گلشن کند چو بلبل سرمست اختيار
ابن يمين فريومدي
 


لطيفه ي بهاري (11)
 
روزي دهقاني، غازي پخته براي حاکم برد. در بين راه گرسنه شد و يک پاي آن خورد و باقي را پيش حاکم برد. حاکم ديد غاز يک پا ندارد، پرسيد: «يک پاي غاز چه شده؟» دهقان گفت: «در ده ما غازها يک پا بيشتر ندارند، اگر باور نداريد، غازهايي را که در کنار استخر ايستاده اند نگاه کنيد!» حاکم ديد غازها روي يک پا ايستاده اند. اتفاقاً همان موقع چند تن از غلامان، آنها را با چوب زده و به لانه ي خود بردند. حاکم گفت: «چرا دروغ مي گويي؟ اينها که دو پا دارند!» دهقان گفت: «چوبي که آنها از دست نوکران شما خوردند، اگر حضرت والا مي خورديد، عوض دو پا چهار پا مي شديد.»
 
يه چيزي بگم ته دلتون خالي بشه؟
دو روز ديگه بيشتر از عيد نمونده ها!

تا فردا...


?سعید | 1386/1/11 | پیوند | 2 نظر | ارسال نظر | موضوع: ويژه لاگ ها