نارکند

جایی برای دوست بودن


دل خون

پیش‌نوشت: قانون از شاه قدرتمندتر است و مردم از قانون. (جرج بوکنان)

سلام.

بهش میگم: «از دستت خسته شدم، خسته! از ناز و ادات. از اینکه یهو بی‌خبر می‌ذاری میری و معلوم نیست کی برمی‌گردی. خیلی دوستت دارم، حتی بیشتر از روزهای اول آشنایی‌مون، اما باور کن دیگه خسته شدم، بسکه از پی‌ات دویدم، از اینکه احساس مسئولیت نمی‌کنی. واسه همینه می‌خوام بترکم، علی‌رغم اینکه از اینجور ترکیدن اصلاً خوشم نمیاد. این دیگه آخرین اخطاره، جدیه جدی هم هست. اگه فقط یکبار، فقط یکبار دیگه اذیتم کنی یا بی‌خبر بذاری بری، اون وقت من هم می‌ترکم، می‌ترکم چون بالاخره یکی باید درست و حسابی جلوت دربیاد.»

همین جور ساکت زل زده تو چشمای من، مثله همیشه، بدون اینکه حرفام رو جدی گرفته باشه. می‌دونم که به همین زودی دوباره دست از پا خطا می‌کنه و من به ناچار می‌ترکم. و اون وقت اون می‌مونه و حسرت و دو سال و اندی خاطره مشترک!


?سعید | 1388/5/2 | پیوند | 4 نظر | ارسال نظر | موضوع: حرف های دلی

Just Arrived
سلام. امروز ساعت 6 بعد از ظهر رسیدیم بیرجند. هرچقدر هوای مشهد عالی بود، اینجا گرمه، امروز 39 درجه بود. وسط کویر به قدری گرم بود که حتی واسه نهار نایستادیم و یه سره آمدیم. زمین و آسمون جهنم بود، فقط واسه نماز ظهر نگه داشتیم. اینجا هم که حتی کولرها جواب کردند، خدا بخیر کنه.

مشهد خیلی خوش گذشت، جای شما خالی. نائب الزیاره همه بودم، همتون رو تو حرم یاد کردم. اما یه چیز خیلی عجیب بود که حرم این موقع سال اینقدر خلوت بود.

ظاهراً این نظرات آفتابلاگ دوباره روبراه شده، جدیداً سیستم خیلی ضعف پیدا کرده، امیدوارم دوباره مثه اولش بشه.

مرخصی استعلاجیم هم جمعه تمام میشه، از شنبه باید کارهای سمینارم رو شروع کنم. ترجمه کتاب گرامی استاد هم مونده که باید بیاغازیم و بسیاری برنامه های دیگر که امیدوارم موفق به انجامش بشم.

شرمنده همگی، تازه از راه رسیدم هیچ مطلب خاصی واسه این پست آماده نکردم، ان شالله پست بعدی جبران می کنم.



?سعید | 1388/4/18 | پیوند | 7 نظر | ارسال نظر | موضوع: حرف های دلی

سه در سه + یک
سلام به همه‌. کم‌کم بوی خردادماه و امتحانات به مشام می‌رسه. امتحانات خود من که از بیستم شروع می‌شه و تا اوایل تیرماه ادامه داره. شاید هم مهربان استاد دلش بخواد دانشجوهاش رو تا 15 تیرماه نگه داره، من‌که دارم اینجا از دلتنگی می‌میرم. کلاس‌‌ها هم از سه‌شنبه تخته‌است.

اردیبهشت هم رفت و دلمان برایش تنگ خواهد شد.smilie هوا هم گرم شده و تابستون داره کم‌کم قدرت نمایی می‌کنه. فکر کنم تا آخر ترم زیر این آفتاب سمنان از محمود هم رو سیاه‌تر بشم و وقتی برم خونه منو نشناسند. راستی گفتم محمود، تا یادم نرفته بگم اینجا بود. آنفولانزای خوکی نگیریم خوبهsmilie. دانشگاه هم به مناسبت قدوم مبارک و خوش‌بوش (بوی رجایی میده)، از چهارشنبه تعطیله و دسترسی ما هم به دنیای نت ناممکن شدsmilie.

نتایج کنکور کارشناسی ارشد هم اعلام شد. خیلی خوب می‌فهم که داوطلب‌ها و خانواده‌هاشون چه احساسی دارند. دوتا کنکوری هم دارم: نسرین و مصطفی که برای هردوتاشون آرزوی موفقیت می‌کنمsmilie.

همچنان که دربه‌در یافتن یک موضوع برای آپ کردن واپسین پست‌های پیش از امتحان بودم، همچون دستی از غیب، نسرین‌بانو به دادم رسید smilieو به بازی «سه در سه + یک» دعوتم کرد که با سر قبول کردم و اگر محمود نیامده بود، چهارشنبه گذشته این دعوت رو اجابت کرده بودم.


بازی 1+3×3

یکم. سه تصویر ماندگاری که در فوتبال و یا فیلم دیده اید و در ذهنتان مانده است، کدامند؟ شرح دهید.

 

تصویر اول از فیلم شهر فرشتگان است، اونجایی که «نیکلاس‌کیج» سر جسد «مگ‌رایان» می‌شینه و گلابی‌ها کف جاده پخش شده از صحنه‌هاییه که اگه به گریه‌ت نندازه، تموم بدنت رو از ناراحتی ‌می‌لرزونه.

تصویر دوم از فیلم افسانه‌ی 1900، جاییکه با نوازنده سیاه پوسته دوئل می‌کنه و آخرش 1900 میره سیگار رو میذاره بین لب‌های سیاهه و بهش میگه من از این چیزا نمی‌کشم، تو بکشش. تو همین فیلم آخرش که 1900 سعی می‌کنه از کشتی بیاد بیرون اما نمی‌تونه هم واقعاً به یادماندنی بود.

تصویر سوم هم ورزشیه اما فوتبالی نیست. از اونجایی که بسکتبال رو بیشتر از فوتبال دوست دارم یه صحنه از بسکتبال رو می‌گم. فینال قهرمانی آسیا، بازی ایران - لبنان، آخر کوارتر سوم بود (البته اگه اشتباه نکنم) که احسان حدادی در ثانیه 0.00 توپ رو از وسط زمین وارد سبد لبنانی‌ها کرد تا به یادماندنی‌ترین 3 امتیازی تاریخ بسکتبال رو به ثمر برسونه. این بازی بعدها جایزه «اسکار بسکتبال سال» رو به خودش اختصاص داد.

دوم. سه تصویر ماندگار زندگی شما چیست؟
اولین صحنه مال جنگه. آخرهای جنگ بود، خیلی کوچولو بودم (سه‌سالم بود). خاله‌ام اهواز زندگی می‌کرد و مامانم آمده بود تا پیش خاله بمونه. جنگده‌های بعثی هر از چندگاهی اهواز رو بمباران می‌کردند. هنوز صدای آژیر قرمز تو گوشمه، و پله‌هایی که پایین می‌رفتیم تا به پناهگاه برسیم. درست نمی‌فهمیدم قضیه چیه، اما ترس رو به خوبی حس می‌کردم.

دومین صحنه، پایان‌ترم معدنی 1 بود، جاییکه دکتر حدادزاده رو کرد به دکتر شاطریان و گفت: «این از دانشجوی‌های خوبه منه. شک ندارم که نمره اول رو می‌گیره.» و منم که کشته مرده‌ی تعریف و تحسینم اون امتحان رو 20 گرفتم. انتخاب واحد ترم بعد هم دکتر حدادزاده گفت: «اطمینانی تو از دانشجوهایی هستی که حتماً دکترات رو می‌گیری» طفلی نمی‌دونست که این دانشجو اونقدر دغدغه‌ی آزادی و عدالت رو داره و درگیر کارهای سیاسیه که شیمی - که بزرگترین علاقه‌ی زندگیشه - جایی واسه رشد و نمو ندارهsmilie.

و آخرین صحنه موقعی بود که بعد از 6 ماه دوندگی بالاخره نظام‌وظیفه متقاعد شد و نامه‌ای صادر کرد که روش نوشته‌شده بود «تحصیل آقای سعید اطمینانی به مشخصات کذا و کذا از اول مهر 87 بلا مانع است.» اون لحظه دیگه نمی‌تونستم روی پاهام واستم. دلم می‌خواست هرچه زودتر برم یه جایی و داد بزنم خدایا دوستت دارم.

سوم. سه آهنگ ماندگار و خاطره انگیز زندگیتان را نام ببرید.

اولین آهنگ «گل گلدون من» سیمینه. از اوان نوجوانی این آهنگ رو گوش می‌کردم و هنوز هم هر وقت که گوش می‌کنم اون تازگی رو برام داره. آهنگی که هر وقت می‌خوام حس کودکی رو دوباره مزه مزه کنم، حتماً بهش گوش می‌کنم.

زمستون‌های زاهدان برف نداشت، اما خشک بود و سوز بدی داشت. دومین آهنگ «سلطان قلب‌ها» عارفه. آهنگی بود واسه شبایی از زمستون که همراه بچه‌های اتاق از کلاس به خوابگاه برمی‌گشتیم، در حالیکه از سرما به هم می‌چسبیدیم این آهنگ رو فریاد می‌زدیم و از دیدن بخاری که از دهنمون خارج می‌شد لذت می‌بردیم.


ترانه‌ی My All با صدای Mariah Carey با آهنگ مثال‌زدنیش از آهنگ‌هایی که هم خیلی دوستش دارم و خاطرات زیادی ازش دارم. این آهنگ، همدم من بود هر وقت که دلم می‌گرفت.

چهارم. «مارادونا و ماتئوس» ، کاپیتان‌های تیم‌های ملی فوتبال «آرژانتین و آلمان» در اواخر دهه ٨٠ و ابتدای ٩٠ میلادی بودند. دو فینال جام‌جهانی ٨۶ و ٩٠ بین این دو تیم برگزار شد. ٨۶، آرژانتین قهرمان شد و ٩٠ آلمان. اگر شما یک بازیگر سینما بودید، دوست داشتید نقش مارادونا را بازی کنید یا ماتئوس؟ دوست دارید در زندگیتان مارادونا باشید یا ماتئوس؟

دوست نداشتم نقش هیچ کدوم رو بازی کنم. به نظر من مارادونا smilieیک متقلبه. من حتی سر جلسه امتحان هم تقلب نمی‌کنم. اعتیادش هم که به جای خودش. از هرچی آلمان و آلمانی هم هست بدم. اما اگر مجبور باشم نقش یکی از این دوتا رو بازی کنم، ترجیح می‌دم نقش «ماتئوس» رو داشته باشم چون آخرش این ماتئوسه که قهرمان می‌شه و این آخرشه که مهمه.
تو زندگی واقعی قضیه یه کم پیچیده‌تره، اما بنا به ظاهر ترجیح می‌‌دم که مارادونا نباشم.

پنجم- 1. (به این سوال آقایان حتماً جواب بدهند) هر چند وقت یک بار در دلتان خطاب به یک راننده‌ی زن می‌گویید که چه کسی به تو گواهینامه داده؟!!!

علی‌رغم اینکه زن دادشم دست هرچی آقاست در رانندگی از پشت بسته و بسکه نترسه، موقع کورس گذاشتن با آقایون، روی همش رو کم می‌کنه، باید اعتراف کنم که از هر چهارتا خانم موقع رانندگی سه‌تاشون این جمله رو تو دلم می‌گم.
از حق هم نگذریم رانندگی خانم‌ها تو دنیا شهره‌ی عام و خاص هست.

پنجم- 2. (به این سوال خانومها حتماً جواب بدهند) چقدر اعتقاد دارید که آقایان کمتر از سنشان می‌فهمند و هیچ وقت عقل‌شان به پای خانوم ها نمیرسد.

این سئوال از خانم‌ها پرسیده شده و قاعدتاً من نباید جواب بدم، اما اگه قول می‌دین که این جمله رو مثه پتک تو سرم نکوبید، اعتراف می‌کنم که در 95٪ موارد، این موضوع صادقه. آقایون چرا اینجوری نگاه می‌کنند؟ دروغ که نمی‌گم.


و اما نوبتی هم باشه، نوبت دعوت کردن دوستانه، تا زنجیره‌ی بازی قطع نشه. دوستان زیر رو دعوت می‌کنه که اگر قبول کنند دل مسلمونی رو شاد نموده‌اند: بهار عزیز، نوشین همسایه، شادو و سمنو، مهدی گلم، حسن (که امیدوارم قبول کنه) و ایلیا (که اوندفعه شاکی شده‌بود که چرا دعوتش نکرده بودم).

پی‌نوشت: دوستانی که لطف می‌کنند و دعوت من رو قبول می‌کنند، لطفاً این بازی رو داخل وبشون انجام بدن نه داخل کامنت‌های وبلاگ (این رو گفتم چون تا حالا 5 - 6 مورد رو اینجوری دیدم).



?سعید | 1388/3/2 | پیوند | 9 نظر | ارسال نظر | موضوع: حرف های دلی