نارکند

جایی برای دوست بودن


در شرف ترکیدن

سلام. هی گفتم می‌ترکم، باور نکرد که نکرد. باز هم همون آش و همون کاسه! دیگه به خوبی اول‌ها نیست! هنوز هم امکانتش بین سرویس‌دهنده‌ی وطنی تکه! اما چه فایده، آفتابه لگن هفت دست، شام و نهار هیچی...

...آفتاب‌لاگ رو می‌گم، انگار بی‌صاحب می‌مونده. هیچکی جواب‌گو نیست. حالا من هم می‌خواهم ترکش کنم. البته خیلی سخته یه وبلاگ رو با تقریباً 170 تا پست و 1500تا یادگاری از دوستان بذاری و بری؛ اما باور کنید که دیگه کار باهاش مکافات شده. اعصاب خوردکن شده. آپ که می‌کنی سه چهار ساعت بعد رو سایت دیده می‌شه، سرورشون که یه روز در میون قطعه، در آخرین شاهکارشون هم که دو روزه می‌خوام یه پست بذارم اما نمی‌شه. واسه همین برخلاف خواست قلبیم می‌ذارم میرم. میرم یه جا دیگه، وبلاگ قطعی که نیومده. پس منتظر پست بعدی تو یه وبلاگ جدید باشید.

پی‌نوشت 1: اسمش رو غزل گذاشتند. یه خورده وزنش کمه، اما ماشالله هم شکمویه و هم خوش‌خواب.

پی‌نوشت 2: نمی‌دونم چرا عکس پست قبل باز نشد؟ شاید پیکاسا رو هم filter کردند.

پی‌نوشت 3: همچنان التماس دعا دارم.


?سعید | 1388/6/14 | پیوند | 10 نظر | ارسال نظر | موضوع: حرف های دلی

یک سومش رفت
سلام. نماز و روزه‌های تابستونی‌تون قبول حق، دعاهاتون مستجاب. ماه رمضون یک ابزار سنجشه، سنجش عمق اعتقاد باور به خدا. اینکه تا چه اندازه خدا وجود خدا رو حس می‌کنی، نگاهش رو حس می‌کنی و نظارتش رو تو زندگی باور داری. یک محکه، نه برای خدا، بلکه برای ما.

بعضی‌ها عمق باورشون تا جاییکه که گرسنگی و تشنگی فشار میاره و در مقابل وسوسه‌ی خوردن و آشامیدن مقاومت می‌کنند. بعضی‌ها سعی تصمیم می‌گیرند ترک معصیت کنند و چند روز اول رو دوام میارند، اما بعد از گذشت یک هفته - ده روز، دوباره روز از نو روزی از نو. یه عده به احترام ماه رمضون، یک ماه دست از گناه می‌کشند و در انجام ثواب می‌کوشند. اما برای بعضی‌ها رمضان و غیر رمضان نداره، خدا رو نه فقط در اطراف، که در عمق دلشون احساس می‌کنند. فکرشون که به سمت گناه می‌ره، یاد خدا دلشون می‌لرزونه.

ماه رمضون جواب این سئواله: «باور به بزرگی خدا، تا کجای زندگیت رسوخ کرده؟»

پی‌نوشت 1: فینگیلی دایی بالاخره به دنیا اومد:

پی‌نوشت 2: وزیر آموزش پرورش گفت که کتاب‌‌های علوم تجربی مبتنی بر سکولاریسم‌اند؛ میگن علوم انسانی که جیزه! پیشنهاد میدم در علوم مهندسی رو هم گل بگیریم و بی‌خیال «اطلبوا العلم من المهد الی اللحد» بشیم و پاشیم بریم تو غار زندگی کنیم.

پی‌نوشت 3: التماس دعا.


?سعید | 1388/6/10 | پیوند | 10 نظر | ارسال نظر | موضوع: حرف های دلی

گوجه‌فرنگی‌های سبز
سلام.

1. وقتی یک کتاب رو شروع می‌کنی به خوندن، اگه بتونی از صفحه‌ی 30 عبور کنی، دیگه می‌تونی همش رو تا آخر بری. اگه نویسنده زبردست باشه، می‌دونه چه جوری بنویسه که تا این سربالایی اول کتاب رو پشت سر بگذاری.

2. وقتی کتاب رو از نیمه رد می‌کنی، وقتی که قطر قسمت باقی‌مونده کمتر از قسمت خونده‌شده میشه، وقتی این کتاب بازه و از پایینش قطر این دوتا رو مقایسه می‌کنی، یه حس خارق العاده تو وجودت ایجاد می‌شه که نه می‌تونم تعریفش کنم و نه می‌دونم چرا ایجاد می‌شه، فقط باید خودت حسش کنی.

3. به 10 تا 5 صفحه‌ی آخر کتاب که می‌رسی، معمولاً اونقدر شوق تمام کردن و رسیدن به آخر داستان زیاد می‌شه، که این صفحات بدون تأمل روی حرفی که می‌خوان بزنند، رد می‌کنیم. یه نویسنده چیره‌دست، تا قبل از رسیدن به این قسمت، حرفی رو که می‌خواد بزنه، می‌زنه و بدون اینکه خواننده متوجه بشه، داستانش رو تموم می‌کنه. و انتهای کتاب رو هم می‌ذاره برای سیراب کردن حس جذابیت‌خواه خواننده.

4. به ندرت رمان ایرانی که کمتر از 40 سال عمر داشته‌باشه می‌خونم. چندتایی خوندم، اکثرشون یا آبکی‌اند، یا اسیر پیش‌داوری هستند یا اینکه نویسنده باور خودش رو باور صحیح و صد در صد منطبق با باور اجتماع دونسته و شروع کرده به نوشتن، واسه همین اکثرشون نچسبند و وقت هدر دِه.

5. نزدیک به انتهای رمانی هستم نوشته خانم «مینو کریم‌زاده» به نام «گوجه‌فرنگی‌های سبز». شاید اگر انتشاراتش «طرح نو» نبود، هیچ وقت نمی‌خریدمش. اما از اونجا که می‌دونم طرح نو هر کتابی رو منتشر نمی‌کنه، این کتاب رو خریدم. بر خلاف سایر رمان‌های ایرانی، هسته‌ی داستان قدرتمنده و خوب پرداخته شده و با اینکه حرف خیلی خاصی برای گفتن نداره، اما ارزش خوندن رو داره. حداقل از اون دست رمان‌ها نیست که باید هزارتا دلیل واسه خودت بتراشی تا راضی بشی که نصفه نیمه رهاش نکنی.

پی‌نوشت یکم: به خاطر پست قبلی احساس گناه می‌کنم
smilie. کاش این همه ایهام به کار نمی‌بردم. من شیطون نیستم که کسی رو گول بزنمsmilie.

پی‌نوشت یکم- یکم: شما دوستای خیلی خوبی هستین! پس منو ببخشید
smilie.

پی‌نوشت یکم- دوم: می‌خوام شفاف‌سازی کنم، اما بذار به موقعش، وقتی دست از پا خطا کرد، الآن مزه‌اش می‌پره. (چقدر بدجنسم من
smilie)

پی‌نوشت دوم: مامانم دیروز می‌خواست قرمه‌سبزی درست کنه، اما فهمید به جای گوشت خورشتی، گوشت آبگوشتی از فریزر در‌آورده تا یخش باز بشه، واسه همین آبگوشت درست کرد. چقدر بدبختم من
smilie!

پی‌نوشت سوم: ولش کن، اینی که می‌خواستم بگم حیفه پی‌نوشت بشه، باشه به عنوان یه پست می‌نویسمش
smilie.


?سعید | 1388/5/4 | پیوند | 3 نظر | ارسال نظر | موضوع: حرف های دلی