نارکند
جایی برای دوست بودن

رفتیمهر چیزی که آغازی داشته، یک روز پایانی هم داره. وقتی شروع می‌کنی، پری و زمانی هم که خالی میشی باید دوباره پربشی، یا اینکه تموم بشی. خالی موندن و ادامه دادن بی‌معنیه. به تکرار می‌افتی و خسته کننده میشی. اینجور موقع‌ها اگه بمونی، همین شکلی، بدون تغییر و یکنواخت، حرف‌هات، افکارت، ایده‌هات و آرزوهات کم کم شروع می‌کنن به بی‌ارزش شدن. اینجور موقع‌ها باید یه کار کنی، بذاری و بری. بری یه جای دیگه، شاید بتونی یه وقت دیگه از نو و از دوباره شروع کنی. شاید هم دیگه شروع نکنی... هیچوقت...

نارکند هم از این قاعده مستثنی نیست، روز اولی که آمد اینجا نبود، این شکلی نبود، اصلاً قرار بود یه چیز دیگه باشه، اما کم کم این شکلی شد و اینی شد که امروز هست. شد جایی واسه هر حرفی از هرچیزی، تلخی‌ها و شیرینی‌ها. مدت‌هاست که احساس می‌کنم حرف‌هام تکرار شده، و شاید خودم هم تکراری شدم. حرف زیاد دارم واسه گفتن، حرف‌هایی که از جنس حرف‌هایی که تا حال گفتم نیست، حرف‌هایی که ریشه داره در گذشته‌ی من، در کودکی‌م، در کودکی‌ای که خاکستری گذشت و تا به امروز به من چسبیده. اتفاقاتی که هیچ‌کدوم از دوستانم از اون چیزی نمی‌دونن، اتفاقاتی که همیشه پشت چهره‌ام مخفی‌شون کردم. زیر تک‌ تک کلماتی که گفتم دفنشون کردم. اگر بخوام حرف تازه بزنم باید از این گذشته بگم، گذشته‌ای که نمی‌خوام هیچکس هیچ چیز از اون بدونه. و برای همین، امروز به اینجا رسیدم که باید نارکند رو رها کنم و برم تا با تکرارهام خسته‌تون نکنم.

در دنیای مجازی هم سعی کردم خودم رو همونی نشون بدم که در دنیای واقعی هستم. گذشته‌ی من مثل یک سایه به دنبالم آمده، همیشه و اتفاقاتی که امروزه هم برام می‌افته هنوز هم ادامه‌ی همون دورانه. ترس‌ها، شرم‌ها، تنهایی‌ها و غصه‌هایی که هر روز تکرار میشن، و فرار من از واقعیت‌ها، از دنیایی که در اون قرار دارم و از سرنوشتی که برام مقدر شده هر روز تکرار میشن. برای من این دنیای مجازی، آخرین پناهگاهه، آخرین مفر از دنیای شوم که احاطه‌ام کرده!!! برای همین نمی‌تونم اینجا بایستم و باید برم، تا سرنوشت رد پام رو پیدا نکنه.

من آدم رفتن نیستم، از ترک کردن متنفرم، اما تبدیل شدم به آدمی که یک‌جا بند نمی‌شه، آدمی که دائماً فرار می‌کنه، از خودش، از گذشته‌ای که هر روز طولانی‌تر میشه، از حالش و حتی از آینده‌ای که نیامده و هر روز کوتاه‌تر میشه. آینده‌ای که نیامده ولی شک ندارم که چیز بهتری درش نخواهد بود - لطفاً نصیحتم نکنید وقتی از چیزی از گذشته‌ام نمی‌دونید. من از ترس‌هام فرار نمی‌کنم چون نمی‌خوام باهاشون روبرو بشم، بلکه این ترس‌ها از جنسی‌اند که هر روز باهاشون روبرو می‌شم، بارها و بارها! همین ترس‌ها یادم دادند که با همه چیز و همه کس کنار بیام، شکایت نکنم، حتی همه رو همون‌جوری که هستن بپذیرن. همیشه سعی کردم دور و برم رو بهبود بدم، عادتم شده، اگر جایی عیبی یا کم و کاستی باشه، به جای شکایت دست به کار میشم. هرچند این عادت هیچ وقت روزگار خودم رو تغییر نداد. بعضی چیزها سرنوشت آدمه، کاریش نمیشه کرد، اجباره، اجبار. چیزی که واسه‌ت مقدر بشه، مقدر شده، هیچ کاریش نمی‌تونی بکنی، سرنوشت رو نمی‌شه از سر، نوشت. اگر واسه‌ت خوب نوشتن که خوش به حالت و اگر تلخ نوشتن یا باید باهاش بجنگی یا اینکه باهاش کنار بیای و در نهایت نتیجه‌ش یه چیز میشه: هیچ چیز هیچ وقت تغییر نمی‌کنه و تو مجبوری زجر بکشی، چون این تقدیرته، تقدیر، اسمش روشه.

اگه جایی خوندی که سرنوشت دست خود آدمه، یا اینکه میشه تغییرش داد، با تلاش، با دعا یا با هرچیز دیگه، اینو از من بشنو که همش دروغه! از منی بشنو که ثانیه به ثانیه عمرم رو با این دنیا جنگیدم، با سرنوشتم جنگیدم اما همیشه شکست خوردم. ما آدم‌ها به دنیا میایم با داستانی که از قبل برامون نوشته شده، یه جاهایی که تغییرات کوچیکی می‌تونیم تو داستان بدیم، اما اصل داستان ثابت می‌مونه، اگه نمایشنامه‌ی زندگیت شاد باشه، شاد می‌مونه و اگر درام باشه، غمناک...

دوستان نوشته‌ای برای هیچ‌کس، این نوشته‌ها و این تصمیم که این آخرین پست نارکند باشه، هیچ ربطی به قضایایی که ازش خبر دارین، نداره. همون طور که گفتم این برمی‌گرده به گذشته‌ی من، گذشته‌ای که نه شما و سایر دوستانم - حتی مصطفی که شب و روزمون باهم گذشته - ازش خبر ندارن. شش ماهی هست که تصمیم داشتم نوشتن رو متوقف کنم، ولی دلم نمی‌آمد، اما حالا به اونجا رسیدم که دیگه حس و حالی واسه نوشتن نمونده. لطفاً این مسائل رو باهم قاطی نکنید.

************************

زمانی این شعر پروین اعتصامی رو که می‌خوندن، می‌گفتم چقدر پروین اشتباه کرده، ولی حالا که می‌خونمش می‌گم چقدر بی‌تجربه بودم قبلاً...

بلبلی گفت به کنج قفسی --- که: چنین روز، مرا باور نیست

آخر این فتنه، سیه‌کاری کیست؟ --- گر که کار فلک و اخضر نیست؟

آنچنان سخت ببَستَند این در --- که تو گویی که قفس را در نیست

قفسم گر زر و سیم است چه فرق --- که مرا دیده به سیم و زر نیست

باغبانش زچه در زندان کرد --- بلبل شیفته، یغماگر نیست

همه بر چهره‌ی گل می‌نگرند --- نگهی در خور این کیفر نیست

که به سوی چمنم خواهد برد؟ --- کس به جز بخت بدم رهبر نیست

دیده بر بام قفس باید دوخت --- دگر امروز، گل و عبهر نیست

سوختم این همه از محنت و باز --- این تن سوخته خاکستر نیست

***

طوطئی از قفس دیگر گفت: --- چه توان کرد؟ ره دیگر نیست

بس که تلخ است گرفتاری و صبر --- دل ما را هوس شکـّـر نیست

چو گل و لاله خواهد ماندن --- سیرگاهی ز قفس خوش‌تر نیست

دل مفرسای به سودای محال --- که اگر دل نبود، دلبر نیست

در و بام قفست زرین است --- صید را بهتر از این زیور نیست

زخم من صحن قفس خونین کرد --- همجو من پای او از خون، تر نیست

تو شکیبا شو پندار چنان --- که به جز برگ گلت، بستر نیست

گه بلندی است، زمانی پستی --- هرکس ای دوست، بلند اختر نیست

همه فرمان قضا باید برد --- نیست یک ذره که فرمان‌بر نیست

چه هوس‌ها به سر افتاد مرا --- که تبه گشت و یکی در سر نیست

چه غم ار بال و پرم ریخته شد --- دگرم حاجت بال و پر نیست

چمن ار نیست، قفس خود چمن است --- به خیال است، بدیدن گر نیست

چه تفاوت کندَت گر یک روز --- خون دل هست و گل احمر نیست

چرخ نیلوفریت سایه فکند --- اگرت سایه ز نیلوفر نیست

فیلتر شدن وبلاگ‌های بلاگ‌اسپات هم بی‌تأثیر نبود. بعد از نوشتن تو سیستم بی‌نظیر بلاگر، واقعاً دست و دلم به نوشتن تو سیستم‌های در پیت فارسی مثل بلاگفا و آفتاب‌لاگ و... نمی‌ره. خوندن وبلاگ سخت شده بود و ارتباط با خواننده‌ها کم شده بود. نوشته‌ای نتونه خونده بشه، همون بهتر که پست نشه. اگر هم نیاز به نوشتن داشتم، چند خطی تو فیس‌بوک خواهم نوشت.

************************

کما فی السابق می‌تونید منو تو شبکه‌های اجتماعی پیدا کنید:

من در فیس‌بوکمن در توییترآنچه که به اشتراک می‌گذارم

پی‌نوشت: نترسید، دیوونه‌تر از اونم که تسلیم بشم!

به امید دیدار :)

?سعید | 1390/1/10 | پیوند | 4 نظر | ارسال نظر | موضوع: حرف های دلی


ما که رفتیم نگران ... تو بمان با دگران

این وبلاگ به آدرس زیر منتقل شده‌است:
http://narkand.blogspot.com

?سعید | 1388/6/15 | پیوند

سلام. هی گفتم می‌ترکم، باور نکرد که نکرد. باز هم همون آش و همون کاسه! دیگه به خوبی اول‌ها نیست! هنوز هم امکانتش بین سرویس‌دهنده‌ی وطنی تکه! اما چه فایده، آفتابه لگن هفت دست، شام و نهار هیچی...

...آفتاب‌لاگ رو می‌گم، انگار بی‌صاحب می‌مونده. هیچکی جواب‌گو نیست. حالا من هم می‌خواهم ترکش کنم. البته خیلی سخته یه وبلاگ رو با تقریباً 170 تا پست و 1500تا یادگاری از دوستان بذاری و بری؛ اما باور کنید که دیگه کار باهاش مکافات شده. اعصاب خوردکن شده. آپ که می‌کنی سه چهار ساعت بعد رو سایت دیده می‌شه، سرورشون که یه روز در میون قطعه، در آخرین شاهکارشون هم که دو روزه می‌خوام یه پست بذارم اما نمی‌شه. واسه همین برخلاف خواست قلبیم می‌ذارم میرم. میرم یه جا دیگه، وبلاگ قطعی که نیومده. پس منتظر پست بعدی تو یه وبلاگ جدید باشید.

پی‌نوشت 1: اسمش رو غزل گذاشتند. یه خورده وزنش کمه، اما ماشالله هم شکمویه و هم خوش‌خواب.

پی‌نوشت 2: نمی‌دونم چرا عکس پست قبل باز نشد؟ شاید پیکاسا رو هم filter کردند.

پی‌نوشت 3: همچنان التماس دعا دارم.

?سعید | 1388/6/14 | پیوند | 10 نظر | ارسال نظر | موضوع: حرف های دلی